تبليغاتX
حوصله کن ، خواهیم رفت
 

" من هميشه با اين اندوه زيسته ام كه چرا كساني را كه دوست داشته ام ببوسم نبوسيده ام و چرا كساني را كه دوست دارم ببوسم نميبوسم "

 این یکی از اون حرفاست که در عین حال که خیلی قبولش دارم ، جراتشو ندارم... جرات که نه ، جسارت میخواد.

 آدمای زیادی بودن که جدا از مرد و زن ، کوچیک و بزرگ خواستم تو بغلم بگیرمشونو ببوسمشون و به جای اینا از تصورش، فقط بهشون لبخند زدم و تو دلم غصه خوردم از قایم کردن این همه احساس.

 راستی چرا هیچ وقت به ما یاد ندادن که ببوسیم ؟

چطوری ببوسیم ؟ کیو ببوسیم ؟ یا نه ، اصلا" چرا ببوسیم ؟

 که چرا بوسیدن بچه ها قشنگه و بوسیدن همون بچه ها ، وقتی که بزرگ میشن ....

 چرا اینم از اون بدیهی هایی بوده که در کنار این همه باید و نباید که طوطی وار تکرار کردند و طوطی وار یاد گرفتیم ... هیچ وقت ازش حرفی زده نشد ؟ تو عصر عاشقی ها رفت و تو پستوی ذهن ها قایم شد؟

 الگومون شد ، ابراز علاقه ی لطیف مامان – بابامون وقتی که دیواری از حیا بینمون اومده بود بالا... با یه عالمه سوال ساده ی احمقانه ی بی جواب.

 وقتی حتی بهمون یاد ندادن چطوری حرف بزنیم .

 گیرم که خواستن هرکی تجربه خاص خودشو داشته باشه ... که جوری بشینه تو بند بند خاطرت که وجودت گر بگیره...

 نمیدونم... اما الان ترجیح میدادم به جای اون تصمیم کبری که هم از روش خوندیم ، هم نوشتیم و هم دیکته اشو بهمون گفتن ... یه بارم از" تصمیم های صغری" دیکته مینوشتیم که چون دیده نشدن وقتیکه بزرگ شدیم ، برامون شد کبری !

 

برچسب روز :

 رویا ها

خشن ترین واقعیت هایت هستند،

ولطیف ترین رویاهایت،

واقعی اند.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 3:59 PM توسط فنجون |

 

  اصلا" من عاشق اینم که نگات کنم! وقتی یه وری نشستی رو همون صندلی گنده هه و همینطوری که من چشمم به رقص دود سیگار بالای سرته ،تو زل زدی به صفحه مانیتور و یادداشت هات و  .

اینجوری که با یه ریتم خاص روان نویسو میزنی به شقیقه ات و نگاهت ثابت مونده ... مطمئن میشم که رفتی تو فکر و اینجا نیستی ، اونوقت میشه با خیال راحت دفتر کتابارو بذارم رو پام و همینطور که نگات میکنم ،بگردم دنبال نشونه ها ...

 بعد که میام بی صدا از کنارت رد شم ، همینطور که نشستی ، توی هوا دستتو بندازی دورکمرمو ،منو بشونی سر جام !

که یعنی حتی وقتی تو فکرم، هم ،حواسم بهته ... که یعنی ، اینجا کسی هست که خیلی بیشتر از من حواسش به منه ... که یعنی وقتی نگات نمیکنم هم ، میبینمت ... که یعنی اینطوری من انقدر خجالت میکشم که دیگه نه تورو که حتی سرامیک های کف اتاقم نمیبینم .

 

برچسب روز :

مختاری بیافرینی و حرمت نهی

آن گذشته ای را که خود برگزیده ای

تا

التیام بخشی و دگرگون سازی

اکنونت را.

 

پ.ن:دارم کتاب " یادداشت های مرد فرزانه " نوشته " ریچارد باخ " رو میخونم ... از امروز با هر پست یکی از نوشته هاشو اینجا میزارم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:56 AM توسط فنجون |

 

خب حق دارین اگه الان تو دلتون قوربون صدقه ام برین ... به جون شوما اگه اعتراضی داشته باشم ! من کاملا" درکتون میکنم که انقدر شیفته ی تنوع طلبی ام باشین ،  از این ور هی میام میگم خیلی با شعر ارتباط برقرار نمیکنم ، از اون ور چپ و راست هی شعر میارم میزارم اینجا :

 " من روزی را با رویای تو آغاز می کنم.
با رویای بوسیدن لبهایی
با سرخرگهای رز
با رویای اینکه، یقه پیراهنت باشم
تا
گرمای نفست را در بر گیرم
سوپوری باشم
که تو اولین سلام مهربان صبح ات را به او می کنی
با رویای اینکه کفشهایت باشم که
پاهایت را در برگیرم
و شب من ؛
با رویای تو آغاز میشود:

رویای زنی که آخرین پلک را می زند
وبه خواب می رود
و خواب می بیند
که روز بعد را نیز
با رویای تو آغاز می کند... "

 *بهاره رهنما

 

راستشو بگم ، اونقدرا هم حس عاشقانه ی این شعرو نمیگیرم حتا فکر میکنم که شاید خیلی هم قوی نیست ( البته اینا فقط نظر فنجانی است که تا حالا حتا نیم بند شعر هم نسروده )  ...  اما دلیلی که خیلی ازش خوشم این بود که اون حس " بویایی " منو اینجا خیلی خوب به تصویر کشیده ، اینکه بوی عطر و ادکلن آدما انقدر روم تاثیر میزاره ، اینکه " بو " ها باهام حرف میزنن ... و اینکه خاطرات و رویاهای من " یه جورایی بو دارن ! " اینکه بعضی وقتا چقدر دلم میخواد یقه ی پیراهن باشم ...

 با رویای اینکه، یقه پیراهنت باشم
تا
گرمای نفست را در بر گیرم

خانم ثابتی عزیر : چه گناهی کرده اند آنها که می خوانندت که ندانند تو این روز ها چقدر در دوست داشتن یله و وحشی شده ای و ذهنت شده دشت باز و نگاهت فرو رفته توی کوچکترین سوراخ سوزن و با نخ اش همه چیز را بهم می دوزی و وصله می کنی  به هم تا مگر همه چیز همان شود که باید بشود و گاهی نمی شود.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:22 PM توسط فنجون |

 

پروردگارا قلب مرا به آنچه نزد توست مطمئن گردان.

 با همین دعای یه جمله ای این هفته کلی با خدا عشقبازی کردم و با هم رفیق شدیم ...

 یعنی بعضی وقتا انقدر مهره ها و شرایط رو قشنگ میچینه که هرچقدرم که بخوای به روی خودت نیاری نمیتونی باز عاشقش نشی و هی دعا نکنی که ای کاش میشد محکم بغلش کرد و برا تشکر یه ماچ گنده اش کنی که یعنی من میفهمم تو چقده ماهی!

 از وقتی که این دعا رو میخونم بدجور داره بهم جواب میده انگاری که مثلا" کد رمز رو گفته باشم ... از همون موقع که تلاش کردم دلمو راضی کنم به رضاش و لج نکنم ، از همون لحظه که واستادم تو جریان زندگی ،انقدر قشنگ هوامو داره که باعث شده یه لبخند گشاد بیاد رو صورتم... از همونا که اگه تو خیابون باشم باید هی الکی سرفه کنم و دستامو بگیرم جلو دهنم و همون موقع ها که از سرخوشی به جای راه رفتن یورتمه میرم!

 نه اینکه بگم چون تند و تند داره بهم پیام میده که حواسم بهت هست و همه چیو برام ردیف میکنه ، الان انقده "از خدا مچکرم " ها ! نه ، وگرنه من ِ بنده ی خدا که به چشم سفیدی شهره ام و روم سیاه ؛ اصلنم یادم نمیاد که همین چند وقت پیشا داشتم براش جیغ و داد میکردم و مثلا" تو قهر بودم و اونم که قوربونش برم ... عجیب صبر داره !

میخوام بگم که عینهو این میمونه که تا یه کمی رفتم طرفش ، منو گرفته تو بغلش و عینهو گردباد هی داره دورم میچرخه.

 خب شاید این یه کمی اغراق آمیز باشه اما این حس این روزهای منه ...  

ارادتمند شوما فنجون روحانی + یک عدد حلقه نورانی ۲۰۰۰۰ واتی  ..

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 5:40 PM توسط فنجون |

 

 من نمیفهمم این خواهر کوچیکه چرا انقدر الکی هی خجالت میکشه ؟ حالا کاری به اینا ندارم ، من فقط نمیدونم دیگه چرا هی اصرار داره که من خیلی پر رو  ووقیح و بی آبرو و بی ادب و ... اینا هستم ! اصلا" شوماها برا چی اینجا میاین ؟تلاش کنین مفید باشین، بشه روتون حساب باز کرد! کمی این خواهر کوچیکه رو که کماکان چراغ خاموش میاد اینجا ونظرم نمیزاره رو توجیه کنین ، حجب و حیای منو که تو چشام موج میزنه رو ببینه ! ... چه میدونم نصیحتش کنین ، اصلا" من کوچیک شوما ، حتا اگه لازمه کمی خشونت به خرج بدین .

 

مثلا" همین دیشب ... مامان و بابا رفتن سفر های استانی و ما تو خونه یورتمه میریم عملا" .

مشغول عملیات کیسه کشی و کف مالی بودم که خواهر کوچیکه اومد پشت در حموم که راستی فلانی داشت میگفت که وقتایی که قراره برن بیرون یا مهمونی چون اگه تک تک برن حموم هم دیرشون میشه هم آب سرد میشه ، سه تا خواهرا با هم میرن حموم ! خب منم در راستای پشتیبانی ازطرح اصلاح الگوی مصرف به نشانه استقبال از این ایده درو باز کردم که بیا تو ... حالا من دارم هی اصرار میکنم ، خواهر کوچیکه هویجوری که چشاشو بسته جیغ میزنه و عقب عقب میره که برو تو در رو ببند ، پررووووووی بی ناموس ! اصلا" تقصیر منه که این همه به ایده هاش بها میدم .

 امروز بعد از ظهر رو میخوام مال خود ِ خودم باشم ... میخوام از این سکوت و تنهایی توی خونه نهایت استفاده رو ببرم.

 ولوو شم رو تخت و به موزیک گوش بدم ، کمی فکر کنم ،  کتاب بخونم ، رویا ببافم  ... آواز بخونم حتا و ... به یاد همون خونه ی نقلی دانشجویی، کمی با خودم خلوت کنم.

میگه: امروز برنامه ات چیه ؟

میگم : خونه! مامان اینا نیستن میخوام برم جولان بدم برا خودم.

میگه : نه به جون تو، اصلا" راه نداره نمیتونم ...  انقدر اصرار نکن ، من نمیام !

من :

 ***

 میگه : من همیشه از دوتا چیز خیلی بدم میومده ، یکی حسابداری ، یکی کارهای IT . تو IT که یه پا همه فن حریف شدم در حد نیازم ... الانم که دارم تو واحد حسابداری کار میکنم ... میدونی از چی میترسم ؟ اینکه یه روزی " مدیر مالی" شم !

***

 خدا برا مامان باباش نگهش داره اونی که این " کّره الاغ کدخدا ، یورتمه میرفت تو کوچه ها " رو بعنوان عذر خواهی برا مامانش خوند و شعرشو انداخت تو دهن ما ! * این نبوغت منو کشته !

 

کره الاغ کدخدا
يورتمه مي رفت تو کوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده، عجله دارم

الاغ خوب و نازنين
سر در هوا، سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يه کمي به من سواري ميدي؟

نه که نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينکه من تميزم
پيش همه عزيزم، اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!

*** شعر کاملو تو ادامه مطلب گذاشتم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 3:0 PM توسط فنجون |