پنج شمبه عصر رفتم پیش امیرحسین ، حـُسنی که داره اینه که چرت و پرت و الکی حرف نمیزنه و یه جورایی شاید قابل اعتماده و صد البته غیر قابل پیش بینی، برا همین همصحبت خوبیه. بسی تو سر و کله ی یکدیگر زدیم و خیر سرمان تنها کاری که کردیم همون جمع آوری لیست صورت اموال و طبقه بندی هزینه های شرکتش بود ولاغیر ...
اصلا" شوما که منو به مظلومیت و معصومیتم میشناسین! ... این امیرحسین هم انسانی عجیب و غریب است که خب اگه نخوام احترامشو نگه دارم باید بگم که جانوریست که هر چقدرم که میگم از جمله معانی مخفی اسم من همین معصوم هست ، میگه : بروووووو فنجون ، پرونده تو دست منه ، شرارت داره از قیافه ات میباره ، فیلم نیا!
اصلا" من اگه شرارت داشتم حتما" یه روزی بهش میگفتم که خط فقط برای نوشتن نیست ، خوندن دستخط هم مهمه! یه خط فاصله کشیده رو برگه بعد که میگم این چیه ، "اگر" بخت یاری کنه و خودش خطشو بتونه بخونه ، از همون یه خط تیره یه جمله میکشه بیرون! بعد همچین با اعتماد به نفس تو چش آدم نیگا میکنه و میگه اینکه واضحه که آدم دلش میخواد ...![]()
هرکی ندونه فکر میکنه به خط تحریری و با قلم درشت نوشته شده و من مونگلم پس، که نمیتونم بخونم حتما"!
***
ساعت دوازده ، یک شب جمعه بود ... از اونجا که مامان و خواهر کوچیکه خوابیده بودن و بابا تنها فرد نیمه هوشیار خونه بود ، همینطوری که هی پر حرفی میکردم و بابا هم خمیازه میکشید بحث میکردیم ... بحث ، بحث همیشگی بود و اینکه من چه تغییراتی تو برنامه ی آینده ام داده ام و قراره مثلا" چه غلطی کنم و اینا .
بعد نمیدونم داشتیم چی میگفتیم که بابا گفت : تازگیا که سوار اتوبوس میشم ، مردم لطف میکنن و جاشونو به من میدن ، در حالیکه من خیلی هم حس میکنم جوونم ! این حرف بابا خیلی منو یه جوری کرد ...
هیچی دیگه درست وقتی که بابا حسابی بیخواب شده بود ، من گفتم خب دیگه بخوابیم، شب به خیر بابایی!
راستی من عاشق این بابا با همین شیکم قلمبه اش هستم ... تا حالا مچ باباتونو موقعی که داره دولپی بستنی و شکلات میخوره و چشاش عینهو بچه های دو ساله داره برق میزنه ، گرفتین ؟! یــــــــــــــــه حالی میدهههههههههه!![]()
***
دیشب خونه ی دختر عمه ام دعوت بودیم و از قضا عمو کوچیکه هم اونجا بود- ایشان مجرد میباشند و لذا هر غلطی که دلمان میخواهد میکنیم- ماشالا تازگیا همه آقایان فامیل پا به ماه هستن ... هی از کنارش رد میشدم میزدم به شکمش و اونم هی میگفت : نزن نامرد ، الان شام خوردم .
موقع خدافظی همیچین دو دستی شکمشو گرفته بود انگاری که من میخوام چیکارکنم ! منم ییهو زدم به سیم آخر و گفتم ، اگه نزاری بزنم ، می می هاتو میگیرمااا
... بیچاره چشاش داشت میپرید بیرون ! گفت : یه چیزی هست بنام خجالت که تو نمیکشی ! به خواهر کوچیکه که گفتم : هویجوری راهشو کشید و از ساختمون رفت بیرون
... تا وقتی هم که داشتیم سوار ماشین میشدیم هی میزد تو سر خودش از دست من ! اصلا" مگه من چی گفتم ؟؟
***
گفته بودم که قبض موبایلم اومده چهار هزار تومن ؟ خب پس کاملا" بدیهیه که حتی با اس ام اس های تبلیغاتی گوشیم تعجب کنه و منم خوشحال شم که آخ جونمی ، جوون ... اس ام اس اومد ! دیشب که مراحل اغما رو طی میکردم ییهو اس ام اسی از طرف بابا اومد که :
" سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه ، اما قلب حکم میکنه که چه شخصی تو قلب بمونه"
ساعت ارسالشو نیگا کردم .. دیدم 6.30 عصر فرستاده که الان رسیده بهم ... حالا من همش دارم فکر میکنم که من روز جمعه ساعت شیش و نیم عصر چه غلطی میکردم یعنی ؟هفته قبل با یکی از همکلاسی های اسبق و همکار کنونی که وصفش قبلنا رفته بود ، تو یه کافی شاپ قرار داشتم ... خب اقرار میکنم که از قبلش نقشه ای شیطانی داشتم که برا اینکه رفته تو سیستم اداره و اطلاعات خیلی شخصی مو پیدا کرده ، لت و پارش کنم و حالشو بگیرم و بیام بیرون و خلال دندونم رو هم عینهو این کابوی ها تف کنم پشت در ... اما خب دقایق آخر نظرم برگشت ... یعنی گفتم ، این مفلوک که هویجوری خدا زده تو سرش که فکر میکنه منو میشناسه و الطافات دارن به بنده ... دیگه تو بیخیال شو .
خب من هیچ وقت روانشناس خوبی نبوده ام ... اما از همون نیم ساعت اول فهمیدم که این به درد من نمیخوره ، اما نزدیک دو ساعت و نیم فک زدم تا غیر مستقیم حالیش کنم .
جالبیش اینجا بود که بسیار تاکید داشت منو خیلی خوب میشناسه و اینی که جلوش نشسته ، من نیستم!!!
خودشم میفهمید اما نمیدونم چرا داشت خودشو گول میزد ، حالا این وسط که من کفری ام از اینکه این بشر چرا حرف نمیزنه و انگاری که من رفتم خواستگاری اوشون ، خواهر کوچیکه زنگیده که هی فنجون ، این خودش میره حموم و خودش لباساشو میشوره و میندازه رو بند ، تو پاچه اشو نگیر !!!
بخوام بگم چی شد و من به چیا دقت هم طولانی میشه هم مسخره ، ولی وقتی شب برگشتیم خونه و من چیکار کردم و چی شد و به چه دلایلی به درد من نمیخورد مامان تقریبا" منو سرویس کرد وقتی گفتم ،ازش پرسیدم با سفر مجردی من به خارج از کشور مشکلی داره یا نه ! یعنی تقریبا" گرخید ... با اینکه هزار بارم توضیح دادم که من اینو گفتم تا ببینم حد نهایت آزادی که فکر میکنه میخواد به طرفش بده تا چقدره بازم تا دو روز صبح ها که میخواستم برم اداره تا از جلوی اتاقشون رد میشدم میگفت : فنجون ، کارت درست بوده ... اما دیگه همچین حرفی رو نزنی ها !!
دارم شک میکنم مگه من فوش دادم اصلا" ؟!!
و در آخر اینکه بطور کاملا" محترمانه به دلیل اینکه من هنوز انقدر ایمانم قوی نیست که بخوام به خاطر کسی و نه خودم روسری سر کنم و فعلا" معتقدم احترامی اگه هست به خاطر رفتار و شخصیت باید باشه نه روسری ایشان پیچانده شدند.
رفقا ، جوجه که یادتونه ؟ همونی که شبای احیا خواهش کردم به یادش باشین ... یادتونه هی اومدین گفتین ما که دعامون تا سقف هم نمیره و اینا ؟ یادتونه چند تا براش ختم قرآن گرفته شد؟

نمیدونم از طریق وبلاگ باباش دنبال قضایا هستین یا نه ، اما ...
اصلا" ولش کنید ، راحت بگم ... این خدا بعضی وقتا بد جور احساسمونو به بازی میگیره ... یعنی خوب خدایی رو بلده ، میدونه کی و کجا وقتی دیگه رمقی نیست چطوری نشونه ای بذاره جلومون که بگیم " هی! خدا جونم ، پس هستی ! هوامونو داری انگاری! " گوشمونو یه جوری میگیره که با اینکه دردمون میاد بگیم " خدا جونم شکرت !"
شرحشو از زبون باباش بخونین ...
و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة، قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک، قال إنی أعلم ما لا تعلمون» ( سوره بقره / آیه 30)
و حالا من به پای این درد، صبر میکنم تا تو سرت پیش تمام ملائکه ای که بر خلقت انسان خرده می گرفتند، بلند باشد...
جوجه یک رگ باز در کنار آئورت دارد که باید بسته شود. در این هم تردیدی نیست و نهایتا تا 40 روز دیگر این اتفاق باید بی افتد... اما مشکل آن است که برخی معتقدند این رگ را باید با جراحی قلب باز مسدود کرد، برخی دیگر هم می گویند به آنژیو قابل درمان است (من و مهربان ( مادر این کوچولو)به نظر گروه دوم بیشتر باور داریم)... از سمت دیگر هم، برخی قائل به فوریت در عمل هستند، برخی دیگر هم همان نظر تا 50 روز دیگر را دارند... خودم هم اصرار دارم که شبهای قدر را سپری کنیم و بعد اقدام کنند...
در میان ما... تنها کسی که روحیه اش همانی است که بود... خود جوجه است... شیطان و خندان... کاش خودش زبان داشت ... دلم به بی زبانی اش میسوزد...
***
اذان صبح را که گفتند، انگار فریاد زدند «برگه ها بالا»! شب بیست و یکم هم گذشت... خدایا؛ نمیدانم قبولم یا نه... اما آنچه در این سه هفته گذشت، تمام توانم بود و آنچه دیشب گفتم، غایت آنچیزی بود که در کوله ی خود، سالها انبار کرده ام. من تمام آنچه که همیشه می پنداشتم، اگر انجام بدهم جواب خواهم گرفت را خرج کردم. نه برای سلامتی آقای کوچک، که برای باور خودم چانه میزنم! و حالا دیگر نوبت توست...
***
قبل از آنژیو:
من هیچ وقت، به اندازه آن نیم ساعت قبل از آنژیو که در بغلم بودی، قدر بغل کردنت را نمی دانستم... هیچ وقت از دانه دانه بوسیدن انگشتهای دست و پایت، انقدر حظ نکرده بودم. مثل اناری که تا بحال مشت مشت میخوردم و حالا دانه دانه اش برایم معنا دارد. وقتی که نامت را در سالن فریاد زدن، به مانند اسیری بودم که وقت ملاقاتی اش تمام شده... نامردی کردی که تا روی تخت گذاشتمت گریه کردی... من دلم میخواست با خنده می رفتی نامرد...!
***
اتاق آنژیو:
وقتی در اتاق آنژیو به روی تو و مهربان بسته شد، دیگر بغض داشت خفه ام می کرد... اما همه اش تقصیر توست. من مطمئنم اگر تو آنقدر کولی نبودی که صدای ضجه ات از درد رگ گرفتن و تزریق بیهوشی تا بیرون اتاق هم بی آید، من اینبار هم بغضم را خفه می کردم... اما نشد... شانه هایم لرزید و دلم چکید... همین.
چند دقیقه نشده بود که در باز شد... چگونه می شود توصیف کرد احوال لحظه ای که در اتاق عمل به روی منتظران پشت در باز می شود...؟ وقتی مهربان با چشم گریان آمد بیرون، زبانم بند آمده بود. تا اینکه فهمیدم، بیرونش کردند! ظاهرا مشکل مادر در هنگام رگ گرفتن بیشتر از فرزند بوده! چند دقیقه بعد هم دکتری که برای رگ گرفتن آمده بود، پرسان پرسان به مهربان رسید و از همه می پرسید، مادر این پسر بچه کیه... تا بیاید و بگوید، «خالت راحت، بدون درد و آزار ازش رگ گرفتم، الان آروم خوابیده... دارن شروع میکنن»
***
سالن انتظار :
خدا میداند تا آن لحظه، ده بار پیش خودم مجسم کرده بودم و می گفتم الان دکتر می آید و مثل مریض قبلی می گوید... خوب ِ خوب... برو نگران نباش! اما امد، با جلیقه خونی و ماسک...
دکتر- فقط بهت بگم، اگر این بچه الان تو اتاق عمل رفته بود... دیگه بیرون نمی اومد!
پشت سرم، مهربان تلو تلو خوران عقب رفت و به دیوار پشت خود و اشک..
من - یعنی استنت جواب نداد
دکتر – چرا... مشکل از اون نیست، ما PDA رو تونستیم کامل ببندیم، اما اتفاقی که پیش بینی شده نبود این بود که همیشه بعد از بستن رگ، فشار ریه میاد پایین، اما فشار ریه این پسر نیومد پایین و برخلاف تمام تصورات، فشار ریه از قلب نیست، مشکل قلب بجای خود... ریه هم دچار فشار 3 برابر حد معموله و نه میشه عملش کرد و نه انژیو...
شرح پزشکی
حکایت این است که دردی که در سینه آقای کوچک مانده، یکی نیست... علاوه بر مشکل PDA و VSD قلب، فشار ریه 130 است که مهمترین مشکل محسوب میشه. این فشار طبق تصور تمام پزشکانی که تا الان نظر دادند، با حل مشکل PDA باید به نصف می رسید، اما بعد از انژیو امروز، فشار در نوسان بین 100-90 رسید در صورتی که فشار ماکزیمم ریه باید 30 باشه! به همین خاطر، اگر رگ از طریق جراحی بسته میشد، فشار همچنان مهار نشده باقی می ماند و مرگ آقای کوچک قطعی بود! مساله فعلی هم این است که ریشه این فشار بالای ریوی مشخص نیست و احتمال وجود نارسایی در ریه تقریبا قطعی است. این نارسایی ممکنه مادرزادی باشه و یا بخاطر مشکل قلب به ریه منتقل شده باشه... و مساله این است که راه درمانی برای فشار ریه وجود نداره و شدت مشکل در حدیه که نمیشه به درمانهای دارویی امیدوار بود و تقریبا بازگشت ریه به شرایط مناسب رو جواب کردند!
***
امام علی می فرمایند درد یا برای ادب است، یا برای امتحان، یا برای عطای رتبه...
«از امیرمومنان علی (علیه السّلام) نقل شده است كه فرمود: "ان البلاء للظالم ادب و للمومن امتحان و للانبیاء درجة و للاولیاء كرامة: بلاها برای ظالم تادیب است و برای مومنان امتحان و برای پیامبران درجه و برای اولیاء كرامت و مقام است".»
هرچند حکایت دانیال برای ما ادب است، اما در ذیل این حدیث خواندم که خداوند گاه برای بندگان خود رتبه ای را در نظر می گیرد که به آن مقام نمی رسند الا از صراط ِ درد!
***
دیگر عادت کرده ایم به اینکه هر دکتری و هر پرستاری و هر همراهی و هر بیماری و... که دانیال را می بیند با تعجب بگوید: «این!!؟» و من هم همان قصه تکراری که بله، بیمار ما همین گلوله ی قلمبه ی بازیگوش است که حالا با سردی گوشی پزشکـ هم از خنده ضعف می رود، مشروط به اینکه روپوش سفید نداشته باشد. سفیدی روپوش هر پزشک و پرستاری برای پسرکـ ِ ما، به سیاهی ِ ماموران ِ عذاب ِ دوزخ است.
من دیگر از این همه طبیب ِ ناطبیب خسته شده ام. یکی خبر کند این طبیب ِ من لا طبیب له را... چه بگویم که از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود... به گمانم تنها ضربان جاری در این قوطی آهنی، لگد های مستمر دانیال به پشت صندلی من است. آنقدر بر روی صندلی ماشینش سر می خورد که پایش به پشت صندلی من برسد و شروع کند به لگدپرانی! این لگدها، ضربان امید من است پسر... بزن! بزن... ما در این سوز ِ سرد ِ نا امیدی که از حلقوم هر طبیبی بلند می شود... نباید بخوابیم... نباید بخوابیم... بزن پسر... بزن!
****
و حالا :
یکباره ذهنم پرت می شود به آن روزهای سخت و روزهای سخت روبرو. طوری که انگار نه انگار، امروز دریا آرام است! سرم را در دستهایم میگیرم... حکایت، حکایت ِ کابوس دیدن در بیداری است. اینگونه نیست که چون یکبار تجربه شده، پس اخت شده باشم. اتفاقا دوباره دیدن بیمارستان سخت تر است. رگ باز (PDA) بسته شده اما سوراخ بین دو بطن (VSD) همچنان دردسرساز است... فشار ریه هم که جای خود!
تنم را در پشتی صندلی رها میکنم، دلم را در خدا...! خدا؟ میدانی خدا کیست؟ خدا همان کسی است که میدانست رگ باز اضافه در قلب آقای ِ کوچکـ حتی از آئورت هم بزرگتر بود! و این یعنی مرگ... – چقدر این روزها دکترها ساده می گویند مرگ ، انگار در تمام معاینات قبلی این کلمه در گلویشان گیر کرده بود که حالا جبران می کنند – آری! خدا همان کسی است که دو نقص را باهم گذاشت تا این روزها همه دکترها بگویند: «حالا که PDA بسته شده میگوییم... اگر آن سوراخ بین دو بطن نبود، این رگ حتما موجب ِ ...»
باورت می شود؟ دو نقص در یک قلب به اندازه یک مشت. یک مشت به اندازه 2 بند انگشت! در این قلب دو بندی، دو نقص هست که یکی، اسباب تسکین دیگری بوده. یعنی خون جابجا شده میان VSD خطر مرگ ِ ناشی از PDA را رفع می کرده! خدا یعنی همین ... خدا گاهی دردی است که اگر نباشد دردتر است... گاهی باید درد را شکر کرد.
فردا اول ذیقعده است... ترسم تمام شود و دستم از سفره حضرت رضا تهی مانده باشد... تهی ماندن از او خسارت نیست؛ خاک بر سری است...!! همه می گویند دعوت نامه بگیر... اما صحبت از دعوت و عودت نیست! من عرض کردم صله رحم واجب است... یا اذن دهید بنده خدمت برسم، یا شما تشریف بیاورید... ترک رحم از ساحت معصوم محال است!
***
میشه هنوزم ....![]()
پ.ن :
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ... خب من هنوزم دلم میخواد از این صفحه های یک و دو داشته باشم ! دلم میخواد ورژن جدید باشم خب !یه بلاگفا بلد میخوام خب ... ![]()
گاهی نمی شود ، که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا، بی اجابت است
گاهی نگفته ، قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر ، گدای تو می شود
پ.ن اول :
کسی میدونه این مال کیه ؟
و ایضا" آیا هست کسی که در معانی این آخرش مرا دهد یاری؟! * حل شد ! ![]()
یا بگه اصلا" چطوری باید خوندش که درست باشه ؟* حل شد ! ![]()
وقتی قبل خواب گوشی همیشه خاموشتان را روشن کنید تا ساعت بیدارباش را تنظیم کنید و ییهو همچین اس ام اسی بگیرید کلی خوش خوشانتان میشود! البته فرستنده هم مهمه هااا ولی خب ... این خجسته دل فعلنا تو این باغ ها نیست که نیست!
پ.ن دوم :
وقتی قبض موبایل خواهر کوچیکه بشه چهل و اندی تومان و مال این جناب باشد چهار هزار تومان ... خودتان تفاوت را احساس کنید! با توجه به پیش فرض پایین از این پس فک کنم توی قبض بنویسن : خیلی هزار تومن !

خانوم ... آقا ... خانه دار ... بچه دار .... اطلاعاتتو ور دار و بیا!
کمککککککک !
بابا من آخه چیکار کنم که این صفحه ی اول وبلاگم از این صفحه های یک و دو و سه و اینا داشته باشه ... دیدی این صفحه اول وبلاگم چقده طول و دراز شده ؟ تازه همه ی پست های یک ماه رو هم باز نمیاره ... این همه فسفر سوزوندم ... کم الکی نیست که ! خب منم دلم میخواد با کلاس باشم ... منم دلم از اون صفحه ها میخواد ... من دلم میخواد ورژن جدید باشم ! اگه تا اول ماه آذر ۱۳۹۱ راه حلشو بهم گفتین که هیچی ... اگه نه انقده میام اینجا هی نق و نوق میکنم و غرررررررر میزنم که قبل اینکه پیج رو باز کنین ، یه چار پنج شیش تایی قرص آرام بخش و ضد تشنج بندازین بالا ها ! گفته باشم !
همیچین میایین میگین هیچی نیست آدم اگه اعتماد به نفسش قوی نباشه ، یه وقت اشکش در میاد از حس مونگلی !
خب من رفتم تو همین تنظیمات تعداد پستها در صفحه نخست رو زدم ۳ بیا بیین چی شد! ...نه خودت ببین ! الان کوش اون پست مثلا" 116 ؟ کوشش پست 117؟ ها کو؟من روحیه ام لطیفه ! یه وخ دیدی افسوردگی گرفتما! اصلن نکنه بلاگفای من خرابه !
من میگم آدم کیف میکنه بین قفسه های کتاب چرخ بزنه و یکی یکی کتابارو برداره ، یه نگاهی بهشون بندازه و ته تهش عینهو اینا که بر سر دوراهی موندن، یه زنگی بزنه و استعلام بگیره که هی ! کدوم کتاب به تره ؟... تو اسمشو میذاری جوگیری !
دعوا که نداریم !
اصلا" بی خیال فیگور ِ فرهنگی و هنری و اینا … … یک شخص شخیص کتاب خوانده که الکی بحث نمیکنه!
جمعه کتاب "روی تخته سیاه جهان ، با گچ نور بنویس" رو خوندم ، از تراوشات فکری " عرفان نظر آهاری" … ییهو یاد تو افتادم … منم که رقیق القلب! دیدم راستکی حیفه، تو که دستت از شهرکتابای اینجا کوتاهه و مجبوری کتابای زبان های اجنبی رو بخونی … یا روم به دیوار عینهو چی چی از جلوی کتابفروشیا رد میشی و کتابو به یه پیتزا با نوشابه و سیب زمینی میفروشی، اینو از دست بدی!
حالا بگذریم که سه روز تموم این کتاب دم دست خواهر کوچیکه بود و حتا یه نیگاا هم بش ننداخت حداقل دلم خوش شه !
با من تماس بگیر خدایا
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال میکند
هی با شماره های غلط
زنگ میزند آن وقت
من اشتباه میکنم و او
با اشتباه های دلم حال میکند
*
دیروز یک فرشته به من میگفت:
تو، گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو زنگ میزد
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟
*
یادش بخیر آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را
سرشار خاطره میکرد
امروز پاره است
آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد
*
اما
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزاربار
وقتی که نیستم
لطفا" پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
جوجه تیغی دلم
قلب تو کبوتر است
بال هایت از نسیم
قلب من سیاه و سخت
قلب من شبیه ...
بگذریم !
دور قلب من کشیده اند
یک ردیف سیم خاردار
پس تو احتیاط کن
جلو نیا ، برو کنار
*
توی این جهان گنده ، هیچ کس
با دلم ، رفیق نیست
فکر میکنی
چاره دلی که جوجه تیغی است،
چیست ؟
*
مثل یک گلوله جمع میشود
جوجه تیغی ِدلم
نیش میزند به روح نازکم
تیغ های تیز مشکلم
*
راستی تو جوجه تیغی دل مرا
توی قلب خود راه میدهی ؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه میدهی ؟
*
باورت نمیشود ولی
جوجه تیغی دلم
زود رام میشود
تو فقط سلام کن
تیغ های تند و تیز او
با سلام تو
تمام میشود
معرکه
دنگ دنگ
آی بیا پهلوان
وارد میدان بشو
نوبتت آخر رسید
معرکه است
معرکه ی کـُشتی تو با خداست
*
این طرف گود منم ، یک تنه
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بیشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او میبرد
اوکه خودش داور است
*
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمین
خُرد شدم
زیر خمش این چنین
آخر بازی ولی
گفت : بیا
جایزه ی بازی و بازندگی،
یک دل محکم تر است
یک زره آهنی
پاشو ، تنت کن ولی
باز نبینم که زود
زیر غمم بشکنی!
خوشت اومد ؟
راستی ! قال عرفان نظر آهاری که :
برف ها
کم کم آب میشود
شب
ذره ذره آفتاب میشود
ودعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب میشود …
با تقدیم احترام... اشاعه فرهنگ کتاب خوانی به روش فنجون !![]()